<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>

	<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" version="2.0">

	<channel>

	<title>ژالــه / zhale</title>

	<description>ژالــه / zhale Rss Feed</description>

	<link>https://zhale.royablog.ir/</link>

	<language>Fa</language>

	<generator>royablog.ir</generator>

	<lastBuildDate>2022-11-27T21:01:38+03:30</lastBuildDate>
	<item>
		<title><![CDATA[سخنی با خواننده]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><span style="font-size: 12pt;">به نام خدای عاشقان</span><br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><span style="font-size: 14pt;">آنچه در این وبلاگ می خوانید خاطرات رفاقت من با دختری به اسم ژاله از شهر تبریز است. دختری که به معنای واقعی، بهترین دختر دنیا بود. دوران رفاقت من با او دورانی است فراموش ناشدنی. این فرشتۀ نجاتبخش با وجود نقصهای فراوانی که من داشتم در دوران سختی و ناامیدی، با من رفاقت نمود و هرگز مرا خوار و حقیر نساخت. اگر چه بعد از دو سال ژاله مرا ترک کرد ولی رفتنش هرگز خوبیهایش را از بین نبرد و در دنیای من جاودانه شد.</span><br /><br /><span style="font-size: 14pt;">جهت ارسال نظر کلیک کنید:<br /><a rel="nofollow" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75</a><br /><br /><br /><span style="font-size: 12pt;"><strong>خاطرات نوشته شده به ترتیب زمانی در لیست موضوعات تنظیم شده اند. (<a href="https://zhale.royablog.ir/category/5/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C">برای اولین خاطره کلیک کنید</a>.)</strong></span></span><br /><br /><img src="https://nadigarden.com/wp-content/uploads/2022/04/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-0.jpg" alt="" width="1000" height="600" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-27T21:01:38+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[درد دلی با دوست]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">ژاله جان هنوز هم مثل گذشته و حتی بیشتر از آن روزها دوستت دارم. قبلا شنیده بودم که می گفتند &laquo;از دل برود هرآنچه از دیده رود&raquo; اما دروغ می گفتند. تو از کنار من رفتی ولی&nbsp; هرگز از دنیای دلم نرفته ای. همه می گویند فراموشش کن اما مگر می شود رفیقی چون تو را فراموش کرد.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />رفتنت را درک میکنم اگرچه طاقتش را ندارم. کاش بودی و میدیدی که بعد از تو چها بر من گذشته است. اوایل رفتنت فکر میکردم شاید بتوانم به مرور فراموشت کنم اما نشد که نشد. تو ماندگارتر از آن بودی که فکرش را میکردم. اکنون منم و خاطرات شیرین مهربانی هایت. خاطراتت را نوشتم تا آنها را جاودانه کنم. نوشتم تا همگان بدانند که در این دنیای بی ارزش دخترانی به مهربانی تو نیز پیدا می شوند.<br /><br /></span><span style="font-size: 12pt;">دلم همیشه با یادت مونس خواهد بود و چشمانم همیشه برای رفتنت خواهند گریست. تا عمر دارم در انتظارت خواهم نشست به آن امید که روزی چشمم به دیدار عزیزت روشن شود. سعادتمند باشی و خوشبخت بهترین دختر دنیا!<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #f00;"><a rel="nofollow" style="color: #f00;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)</span></div>
<br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453295618/%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C_%D9%88_%D9%85%D9%86_%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2_%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%85.jpg" /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8453295426/%D8%AF%D9%84%D9%85_%D8%A8%D9%87_%D8%B4%D9%88%D9%82_%D8%AA%D9%88_%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%88%D8%AF.jpg" /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453294150/%D8%AA%D8%A7_%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D9%88_%D9%87%D8%B3%D8%AA_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%D8%AF.jpg" /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8453294250/%D8%AA%D9%88_%D8%B1%D8%A7_%DA%86%D8%B4%D9%85_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%85_%D9%85%D9%86.jpg" />]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-27T20:16:10+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[خدا نگهدار]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">و عاقبت روزی که همیشه از آن می ترسیدم فرا رسید. ژاله رفت و مرا با غمها و بی کسیهایم تنها گذاشت. اینکه چرا رفت نمی دانم ولی چگونه رفتنش ماجرایی است غم انگیز که دستانم قادر به نوشتنش نیستند.&nbsp;</span><span style="font-size: 12pt;">او رفت و تقلّایی که من برای بازگرداندنش کردم نتیجه نداد:<br /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453294034/%D8%A8%DB%8C%D8%AA%D9%88_%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8_%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86_%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B1%DB%8C.jpg" /><br /><br /><a rel="nofollow" href="https://www.aparat.com/v/tIiaS">https://www.aparat.com/v/tIiaS</a><br /><strong>برای دیدن ویدئوی غزل روی متن بالا کلیک کنید.</strong><br /><br />البته ژاله برحق بود زیرا جدایی رسم روزگار است و دنیای بیرحم را جایی برای عاشقان واقعی نیست. لیاقت ژاله بسیار بسیار بیشتر از ماندن در کنار فردی چون من بود. من نقایص فراوانی داشتم ولی با این حال ژاله دو سال با من به مهربانی رفاقت کرد و این از بزرگی اش بود.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />هنوز هم وقتی نامش بر زبانم می آید یا خاطراتش در ذهنم مصور می شوند اشک از دیدگانم جاری می شود. او درسهای بزرگی به من داد و تجربیات بسیاری کنارش کسب کردم. به&nbsp; راستی که هم دوست بود هم استاد.&nbsp;(<a href="https://zhale.royablog.ir/category/54/%D8%AF%D8%B1%D8%AF+%D8%AF%D9%84%DB%8C+%D8%A8%D8%A7+%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)</span></div>
<br /><span style="font-size: 12pt;">برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #f00;"><a rel="nofollow" style="color: #f00;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)</span><br /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453295734/%D8%B2_%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D9%85%D9%86_%D9%85%D8%B1%D9%88_%D8%A7%DB%8C_%DA%AF%D9%84_%DA%A9%D9%87_%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%85_%D9%85%D9%86.jpg" /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453295234/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8.jpg" />]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-27T20:08:21+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[پرستوی بهاری]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">عصر 29 اسفند (98) کنار پنجره بیرون را تماشا میکردم که دیدم آن طرف تر پرستویی کوچک روی بالکن نشسته است. من از کودکی عاشق پرندگان، مخصوصا پرستوها بودم. پرستو نماد رسیدن بهار و مهاجرت به مناطق گرمسیری است. در شعرهای گذشته ام بارها و بارها نام پرستو دیده می شود.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />دیدن یک پرستو آن هم نزدیک فصل بهار، احساسی عجیب در دلم برانگیخت و اندکی از غمهایم را در فراق ژاله تسکین داد. بی اختیار دست به قلم شدم و غزلی را که از تماشای آن پرستو در زبانم جاری شده بود نوشتم. در این غزل با چشمی اشکبار دلم را به امید گره زدم بلکه در بهاری که&nbsp;پیش روست چشمم به دیدار ژاله ام روشن شود.&nbsp;(<a href="https://zhale.royablog.ir/category/52/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C+%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)<br /><br /><a rel="nofollow" href="https://www.aparat.com/v/SMB7k">https://www.aparat.com/v/SMB7k</a><br /><br /><strong>برای دیدن ویدئو روی متن بالا کلیک کنید:<br /><br /></strong>برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #f00;"><a rel="nofollow" style="color: #f00;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br /><img src="https://s27.picofile.com/file/8459730818/%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88.jpg" alt="" width="934" height="930" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-26T17:43:59+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[شکلات تلخ و ژالۀ مهربان]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">سه شنبه نهم دی ساعت 12 ظهر جای همیشگی قرار داشتیم. من سر ساعت آنجا بودم ولی ژاله پیام فرستاد که خاله اش مریض شده. گفت الان کنار خاله ام در درمانگاه هستم به همین خاطر قرارمان به 8 شب موکول شد.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />کنسل شدن قرار نگرانم کرد. دلم طاقت نیاورد که دیگر به خانه برگردم. آن روز ژاله ساعت یک و نیم باید سرکارش به لاله پارک می آمد به همین خاطر رفتم به لاله پارک. پس از ساعتی قدم زدن در طبقات مختلف، یکباره ژاله را دیدم که از پله برقی بالا آمد. ژاله داشت به فروشگاه محل کارش می رفت. یک لحظه خواستم دور شوم تا مرا نبیند چون بدون اجازه اش آمده بودم ولی پاهایم میخکوب شدند. به ژاله سلام کردم ولی چون ممکن بود آشناها ببینند چند جمله بیشتر حرف نزدیم سپس رفتم به منزل.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />شب ساعت 8 آمدم جلوی لاله پارک. ژاله سوار شد و باهم سمت نصر رفتیم. ژاله خیلی مهربانتر شده بود. در میدان حیدری، همان خلوتگاه عاشقان مدتی درد دل کردیم سپس برای شنبه قرار گذاشتیم. ژاله مرا بوسید و از بابت کنسل شدن قرارمان سر ظهر معذرت خواست. من هم شکلات تلخی را که برایش خریده بودم دادم. از شکلاتها چندتایی باهم خوردیم سپس رفتیم سمت عباسی. این چهلمین دیدار من و ژاله از اولین روز آشنایی مان بود. آن شب ژاله آخر عباسی پیاده شد.&nbsp;(<a href="https://zhale.royablog.ir/category/53/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1+%DA%98%D8%A7%D9%84%DB%80+%D9%85%D9%86">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br /><img src="https://s27.picofile.com/file/8457128000/%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C.jpg" alt="" width="838" height="838" /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453295442/%D8%AF%D9%84%D9%85_%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C_%D9%88_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA.jpg" width="808" height="804" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:41:59+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[اولین دوستت دارم]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;">
<p><span style="font-size: 12pt;">در طول دوران رفاقتمان ژاله کلماتی مانند میبوسمت و دوستت دارم را هرگز استفاده نمی کرد. البته حرفهای با محبت مانند عزیزم زیاد می زد، حتی شکلک قلب را هم که نشانه دوست داشتن است برایم میفرستاد ولی بصورت جمله هرگز به من نمی گفت: دوستت دارم.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">یکبار (12 تیر 99) در خواب ژاله را دیدم که مستقیم به من نگاه کرد و گفت: دوستت دارم فرزاد. گرچه فقط یک خواب بود ولی چنان شوقی در من ایجاد کرد که مثل خواب اولم آن را هم به شعر کشیدم:<br /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8456157726/%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA_%D8%AA%D9%88_%D8%B1%D8%A7_%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85_%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8.jpg" width="783" height="783" /><br /></span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">محقق شدن این خواب همیشه برایم یک آرزو بود تا اینکه هشتم دی پس از دو سال رفاقت، ژاله در پیام تلگرامی اش مرا به این آرزو رساند. ژاله آن شب به من نوشت: دوستت دارم فرزاد.&nbsp;</span><span style="font-size: 12pt;">(</span><a style="font-size: 12pt;" href="https://zhale.royablog.ir/category/50/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA+%D8%AA%D9%84%D8%AE+%D9%88+%DA%98%D8%A7%D9%84%DB%80+%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86">برای خاطرۀ بعدی. کلیک کنید</a><span style="font-size: 12pt;">)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8453294284/%D8%AA%D9%88_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%B4%D9%82_%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg" /><br /></span></p>
</div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:39:22+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[وصال شیرین]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">بالاخره پس از دو ماه دوری، شنبه اول آذر قرار ملاقات گذاشتیم. من زیر پل منتظرش بودم و ژاله هم ساعت 3 و 40 دقیقه رسید. قرار آن روزمان در منزل ما بود. بعد از پذیرایی همانطور که ژاله قول داده بود حسابی بغلم کرد و من هم هر چه می توانستم بوسه بارانش کردم. البته کار خاصی نکردیم زیرا قرارمان فقط تا این حد بود اما همینقدر هم بسیار رویایی و لذتبخش بود.</span></div>
<div style="text-align: justify;">
<p><span style="font-size: 12pt;">ژاله در اوج زیبایی و مهربانی اش محبتهای بسیاری به من کرد. محبتهایی که شاید هرگز لایقشان نبودم. ژاله حتی ظرفهای مانده در آشپزخانه را هم شست. آن روز یکی از زیباترین روزهای عمرم بود که کنار او تجربه میکردم. روزی که تبدیل شد به خاطره ای ماندگار.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">به ژاله گفتم تو در نگاه من فقط یک دوست دختر نیستی. من از نوجوانی دلم می خواست دختر متولد میشدم. از بین کودکان نیز فرزند دختر را بیشتر می پسندم. داشتن دوسدختری که درکم کند نیز یکی از بزرگترین آرزوهایم بود. تو ترکیبی از این سه آرزوی تحقق یافته ای که اکنون پیشم نشسته است. ژاله لبخندی زد و گفت: پس با این حساب همه چیز تو منم.</span></p>
<span style="font-size: 12pt;"><span style="font-size: 12pt;">بعد از دو سه ساعت خلوت شیرین، آمادۀ رفتن شدیم. ژاله گفت خاله سفارش کرده چند عدد دارو برایش بگیرم. بی زحمت اگر ممکن است به ولیعصر برویم. در تاریکی هوا به ولیعصر رفتیم و به سه داروخانه سر زدیم. عاقبت ژاله داروی مورد نظر را پیدا کرد و خرید سپس برگشتیم به باغمیشه. موقع پیاده شدن ژاله کلی از من تشکر کرد. دستم را گرفت و گفت: امروز خیلی خوش گذشت. باز هم تکرارش می کنیم. آن روز ژاله اول خیابان امیرکبیر پباده شد.</span><br /></span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">&nbsp;</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">هفتم آذر در پیامی که به ژاله فرستادم نوشتم: ژاله از اینکه تو را دارم خوشبختم. براستی که عشق ورزیدن زیباست. &nbsp;ژاله نیز در پاسخ چنین نوشت: و عاشقی مثل تو داشتن زیباتر. (<a href="https://zhale.royablog.ir/category/45/%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%80%D9%80%D8%AF+%DA%98%D8%A7%D9%84%D9%87">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br />شعری که پس از دیدار آن روز سرودم:<br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8453285618/%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B4_%D8%AA%D9%88_%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D8%AA.jpg" /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8453285626/%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B4_%D8%AA%D9%88_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1.jpg" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:36:52+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[هندوانۀ یلدا]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">27 آذر ژاله برایم پیام فرستاد که از امروز بعنوان فروشنده در لاله پارک کار خواهم کرد. کارش را تبریک گفتم و پرسیدم روزهای تعطیلت کی خواهند بود؟ ژاله برنامه کاری اش را برایم فرستاد و گفت فقط شنبه ها تعطیلم.<br /><br /></span></p>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">شب یلدای 99 ژاله برایم تبریک فرستاد و گفت فردا بعد از کار اگر مایل بودی دنبالم بیا. اول دی ساعت 8 شب جلوی لاله پارک رفتم. ژاله از کارش بیرون آمد سپس باهم سمت نصر رفتیم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />در محلۀ نصر نزدیک منزلمان میدانی بزرگ و خلوت بود به اسم حیدری. همانجا توقف کردم تا دقایقی باهم حرف بزنیم. آن میدان هنوز هم خلوتگاه عاشق و معشوقانی است که جایی برای حرف زدن ندارند. حرفهایمان که تمام شد ژاله ظرفی را به من داد که داخلش پر از هندوانه بود. گفت هندوانۀ شب یلداست. از دیشب برای تو نگه داشته بودم. هندوانه هایش را بخور ولی ظرفش را با شکلات تلخ پر کن. من عاشق شکلات تلخم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />آن شب ژاله در خیابان عباسی نزدیک منزل خاله اش پیاده شد.&nbsp;(<a href="https://zhale.royablog.ir/category/49/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86+%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA+%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85">برای خاطرۀ بعدی. کلیک کنید</a>)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /></span></div>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><img src="https://s25.picofile.com/file/8456107192/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9_%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7_%D8%A8%D9%87_%D8%A7%D9%84%D9%87.jpg" width="786" height="787" /><br /><strong><br />برنامه کاری ژاله<br /><img src="https://s26.picofile.com/file/8457097834/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%87.jpg" alt="" width="783" height="376" /><br /></strong></span></p>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:29:06+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[سفارش لنز]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">چهارشنبه 26 آذر ژاله پیام فرستاد و گفت: امروز می خواهم بروم بیرون. دوست دارم تو هم پیشم باشی. عصر ساعت شش در همان جای همیشگی منتظرش بودم. وقتی داخل ماشین شد حسابی بغلش کردم. بغل کردنم چنان با شور و حال بود که ژاله گفت: بمیرم برای اینهمه دلتنگی ات.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />بوس و بغلم که تمام شد رفتیم سمت ولیعصر. ژاله گفت &laquo;باید به پاساژ میلاد نور برویم. می خواهم با کارت هدیه ای که تو داده ای لنز طبی برای چشمانم بخرم.&raquo; در پاسخ گفتم من از همان روز اول چشمانت را دوست داشتم. عاشقشان بودم خوشحالم که کادوی من سهم چشمان قشنگت می شوند.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />دقایقی بعد جلوی پاساژ پیاده شدیم. ژاله داخل رفت و لنزی را که می خواست سفارش داد سپس رفتیم به فهمیده. در میدان فهمیده به سمت عباسی یک ربع توقف کردیم. در آن دقایق از فلسفۀ زندگی حرف زدیم. به ژاله گفتم باید قدر جوانی و لحظات رفاقتمان را بدانیم. عمر به سرعت باد در حال گذر است و روزی خواهد رسید که همین ایام را آرزو خواهیم کرد. ژاله آن روز در خیابان عباسی نزدیک منزل خاله اش پیاده شد.&nbsp;(<a href="https://zhale.royablog.ir/category/48/%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%80+%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8456186284/%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%85_%D8%A8%D9%87_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%AA.jpg" width="776" height="784" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:24:42+03:30</pubDate>
	</item>
	<item>
		<title><![CDATA[تولد ژاله]]></title>
		<description><![CDATA[<br /><br />
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;">دهم آذر تولد ژاله بود. از او خواسته بودم آن روز به منزلمان بیاید زیرا آرزو داشتم برایش جشن تولد بگیرم. ژاله نوشت: روز تولد به احتمال قوی وقت کمی خواهم داشت ولی بخاطر تو حتما سعی میکنم مدتی پیشت باشم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />یک روز قبل به بازار رفتم تا هم برای ژاله کادو بخرم و هم میوه و شیرینی. چون دقیقا نمیدانستم ژاله چه چیزی دوست دارد کارت هدیه گرفتم و مبلغش را نیز 546 هزار تومن زدم. مسئول باجه پرسید این دیگر چه جور مبلغی است چرا مبلغ رُند نمی زنی؟ گفتم اتفاقا خیلی هم رُند است. هدیه ای است برای جشن تولد دوستم. فردا پانصد و چهل و ششمین روزی است که باهم آشنا شده ایم.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />فردای آن روز ساعت 12 با ژاله به منزل ما رفتیم. باز هم ژاله مثل ده روز قبل مرا بغل کرد و همدیگر را بوسه باران کردیم. پس از دادن کادو، ژاله بسیار تشکر کرد و گفت اگر خدا بخواهد یک روز هم برای تو جشن تولد خواهیم گرفت. آن روز با ژاله کلی گفتیم و خندیدیم. به ژاله گفتم من و تو فقط قدّمان یکی است وگرنه تو لیاقتت بسیار بیشتر از کسانی مثل من است. تو در اوج تنهایی هایم کنارم ماندی و قوت قلبی شدی برای من. فقط نمی دانم بعد از رفتنت به خارج، دوری ات را چگونه تحمل خواهم کرد.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />ژاله خندید و گفت: اولا قد من از تو بلندتر است. ثانیا من حتی اگر خارج هم بروم باز هم رفاقتم با تو ادامه خواهد داشت. تو هم سعی کن مدرک زبانت را بگیری آن وقت بازهم می توانیم کنار هم باشیم. در پاسخ گفتم چشم عزیزم ولی مگر تو از من بلندتری؟ گفت بله که من بلندترم. گفتم باید اندازه بگیریم سپس هر دو پشت به دیوار ایستادیم و علامت زدیم. علامت ژاله دو سه سانت بالاتر از من شد. آن روز فهمیدم ژاله کمی بلندتر از من است.</span></div>
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12pt;"><br />همانطور که ژاله قبلا گفته بود بخاطر تولدش نمی توانست زیاد پیشم باشد زیرا در منزل خودشان منتظرش بودند. ساعت یک و نیم با ژاله از منزل خارج شدیم. بین راه ژاله بازهم از من تشکر کرد. من هم در پاسخ گفتم: ببخش اگر نتوانستم بیشتر از این کاری برایت بکنم. من هر کاری هم که برایت انجام دهم در مقابل محبتهایی که تو به من می کنی کاهی است در برابر کوه. آن روز ژاله در میدان فهمیده پیاده شد. شب بعد هم عکسهایی از جشن تولدش برایم فرستاد. (<a href="https://zhale.royablog.ir/category/46/%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4+%D9%84%D9%86%D8%B2">برای خاطرۀ بعدی کلیک کنید</a>)<br /><br />برای نوشتن نظر کلیک کنید:&nbsp; (<span style="color: #ff0000;"><a rel="nofollow" style="color: #ff0000;" href="http://khatereh71.blogfa.com/comments/?blogid=khatereh71&postid=75">ارسال و مشاهدۀ نظرات</a></span>)<br /><br /><img src="https://s24.picofile.com/file/8456185500/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D8%AA%D9%88_%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D9%88%D8%A7_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C.jpg" /><br /><img src="https://s25.picofile.com/file/8453295784/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2.jpg" /><br /></span></div>]]></description>
		<link><![CDATA[]]></link>
		<pubDate>2022-11-25T21:21:44+03:30</pubDate>
	</item>
</channel>
</rss>